درون من یک باغوحش هست.
چند وقتیست دنبال یک فضای بکر و خالی از دغدغه میکردم –
با اتاقهای بدون شماره؛ بدون اتاق.
که همهشان را آزاد کنم.
بعد بیایم اینجا بنویسم:
درون من یک جنگل هست،
صرفاً.
درون من یک باغوحش هست.
چند وقتیست دنبال یک فضای بکر و خالی از دغدغه میکردم –
با اتاقهای بدون شماره؛ بدون اتاق.
که همهشان را آزاد کنم.
بعد بیایم اینجا بنویسم:
درون من یک جنگل هست،
صرفاً.
دیشب یکهو غلت سنگینی در خواب زدم.
بیدار که شدم
دیدم
تمام تخت خیس شده.
تمام آب تُنگ ِ -ماهی درونم- خالی شده بود؛ لبهی تُنگ هم لبپر شده بود؛ ماهی هم داشت بالبال میزد.
دوئیدم به داد ماهی برسم؛
که احساس کردم دارد خاطره میشود، اسطوره میشود.
لعنت بر این بیدار شدن که اجباراً جبهه جنگ آدم را انتخاب میکند — و باید به هدفهایی شلیک کنی، که خودت چند ساعت قبل تنظیم کردهای. و بدبختانه یادت نمیآید کدامشان مَشقی بوده.
لعنت به خیلی چیزهای دیگر که…
ولش کن
|
تقصیر خودت هست
که خیلیها چیزها با من دیدهای از من دیدهای در من دیدهای. من که نخواستم بیایی و با نیمهی قهوهای من آشنا بشوی. آدمها تو |
مغز من بیمار است و بهترین درمانش خوابیدن است. نمیدانم زخم شده – که نیاز به فرصت ترمیم و پوستاندازی داشته باشد – یا از جا در رفته. اما خب چون از روزهای اوّل بهش نرسیدهام، احتمالاً یا چرک میکند یا اگر تاول نزند، خودش جوش میخورد.
آدم توی تنهایی خیلی جاها میرود؛
خیلی جاها را که قبلاً میترسیده/نرسیده/ندیده
پیاده
میرود.
آدم توی تنهایی تمام شهر را
از پایین، تا بالا
پیاده
میرود.
آدم توی تنهایی،
خیلی درها را
- که قبلاً همیشه باز نگه میداشت تا تو … -
باز میکند و میرود داخل؛
خیلی چیزها را
تنهایی سفارش میدهد؛
خیلی لحظهها را
تنهایی قسمت میکند؛
خیلی خاطرهها را
تنهایی میسازد؛
خیلی لبخندها را
نمیزند؛
خیلی ساده،
بهیاد نمیآورد
و میخوابد.
آدم توی تنهایی
خواب میبیند
تمام شهر را، از پایین تا بالا،
پیاده رفته.
آدم توی تنهایی
بیدار که میشود..
خیلی چیزها را، صبح که از خواب پا میشود، واضح میبیند؛
چون دیگر بهانهای ندارد برای
بهکار انداختن سایر حواس چندگانه..
جز دیدن،
فکر کردن،
دیدن
و پیاده رفتن.
آدم توی تنهایی،
- معمولاً هرگز -
نمیبازد.
آدم توی تنهایی،
همیشه
- یادم نیست دیر، یا زود -
میرسد.
آدم توی تنهایی،
فکر میکند که با همهی وقتهایی که خالی شدهاند
- از وقتی که.. -
چه کند.
آدم توی تنهایی،
مثل پنیر فرانسوی
پر از سوراخ میشود؛
- سوراخهایی که دیده میشوند ولی شنیده نمیشوند -
و مثل پنیر فرانسوی
چیزی از وزنش کم نمیشود.
و مثل پنیر فرانسوی
لبخند میزند و فروخته میشود.
آدم توی تنهایی،
ناخنهای سوهان زدهاش را
روی هزار دیوار
میکشد.
ناخنهای ِ آدم توی تنهایی،
رشد قابل ملاحظهای ندارند؛
یا اگر هم دارند، کند اند،
برای بالا رفتن،
چنگ انداختن،
شکافتن،
دویدن.
آدم توی تنهایی،
- حتی اگر زود بجنبد -
- بخواهی، نخواهی -
احمق میشود.
میمانم،
میمانی.
باید حتماً کسی جا بماند، تا شکّی نباشد.
باید حتماً کسی برود تا شکّی نباشد.
باید حتماً کسی …
باید …
…
میمانی،
میمانم.
محو میشوی!
قطار از بین ما رد میشود؛
دفعهی اوّلـش نیست،
اما من به محو شدن ناگهانی تو عادت ندارم؛
عادت نکردهام،
عادت نمیکنم.
قطار تمام میشود.
تو ماندهای،
من ماندهام.
دفعهی آخرش نیست،
اما من دلـم نمیخواهد به محو شدن ناگهانی تو عادت کنم؛
دلـم نخواهد خواست،
هرگز.
دفعهی آخرش نیست،
اما من هر بار میترسم،
میترسم که دفعهی بعد دیگر نترسم؛
دلهرههایـم تمام شود،
که تو رفته باشی.
برای شصت و سههزار و پنجاه و هشتاُمین دفعه…
چهارصد سالی باید شده باشد.
قطارها تندتر شدهاند،
ساکتتر،
کوتاهتر،
شفافتر،
…
میترسم اما، هنوز، هر بار!
عادت؟! شاید.
برای قلبـم بد است؛ شاید.
بروی اگر…
نه،
تو اگر میخواستی بروی که…!
اگر میخواستی بروی…
میخواستی بروی…
میخواستی بروی؟
میخواهی بروی؟
میروی؟
میروی.
شصت و سههزار و پنجاه و نه…
خوابیدهام شاید.
یا دوباره شب شدهاست.
نیستی آخر…
اما من عادتـم را کردهام؛
مهم نیست شاید.
میخوابم،
خوابیدهای تو هم، حتماً.
خسته شدهای، حتماً.
خواب میبینی، حتماً.
میخوابم.
خواب میبینم قدّم آنقدر بلند شده که بتوانم از توی شیشههای کوپهها آنطرف قطار را ببینم؛
خواب میبینم روی نگاه ما پل هوایی زدهاند؛
خواب میبینم همهی قطارها ترکیدهاند، چپ کردهاند، مردهاند.
خواب میبینی، از ریل رد شدهام.
آدم توی تنهاییاش، قهرمان زیاد میشود؛ یعنی تصمیم میگیرد بشود. تصمیم میشود هیکلی بههم بزند که وقتی رفت جلو، وقتی رویش کلیک شد، وقتی چشمـی برق زد، دیگر تردیدی باقی نماند.
آدم توی تنهاییاش، تا کجاها که نمیرود…
من اگر احمقم،
و بیاحساس
و مزخرف
و پست
و خائن
و ترسو
و پرادّعا
و احمق
…
اما هستم،
حداقل.