idiot

 
RSS Feed
دست‌نوشته‌های یک احمق...
توئیتر علی فریدنیان

در کوچه ی چشمان دختری که بهار در چشمهایش است

آرام قدم میزنم

می خوابم

بیدار می شوم

زندگی می کنم









به زور از لای غمی که زندگی ام را گرفته لبخند می زنم

مبادا کسی بپرسد دردم چیست

تو اما مثل همیشه می خوابی

بی آنکه بفهمی

هر روز آرزوهایم از من فاصله می گیرند

فراموش می شوند

من هم سعی می کنم خوابم ببرد

بار اولم نیست

تنها خوابیدن~









مثل چشمهایت وقتی خوابی

مثل لبهایت وقتی می خندی









همیشه وقتی می رسی که من حسابی مرده ام

همیشه وقتی می رسی که من خوابم









نفرت تلخه  مگه نه؟









هر روز بی پر و بال تر به دنبال تویی می گردم که دوری، نیستی









تو در باد می رقصی

من کم کم

عاشق شدن را یاد می گیرم

تو در باد می رقصی

تن من می لرزد

صدای باد تا این بالا می آید









شهریور لبهات…









ژولیت

آخر همه چیز به تو ختم می شود

به تویی که خوابی









هرچه قدر هم سرد باشی

من باز گرم میشوم از خودم

می جوشم

بالا می آیم

از خودم

از تو

بیدار می شوم می بینم برف باریده









« Previous Entries