دست نوشته های یک احمق

idiot

 
RSS Feed
دست‌نوشته‌های یک احمق...

حتی اگر روی شن‌های ساحل یک دور، دور دریا بدوم هم دلم خنک نمی‌شود









عادت می‌کنم .
سخت‌تر از بقیه‌ی عادت‌هایی که کرده‌ام که نیست!
و آسان‌تر از بقیه عادت‌هایی که قرارست بکنم.

اما دلم می‌گیرد،
وقتی یادش می‌افتم و می‌بینم عادت کرده‌ام.
عادت کرده‌ام.
عادت.
که آن‌هم به دَرَک‌!









غروب میکنم

سرد می شوم

تا فردا









اوه پسر، قهوه هم تموم شده.‏









و طعم گس لبهایت…









رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

« هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است. »

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری









موبایل ام شارژ ندارد

خودم هم

غصه ام می گیرد

می خوابم









در کوچه ی چشمان دختری که بهار در چشمهایش است

آرام قدم میزنم

می خوابم

بیدار می شوم

زندگی می کنم









به زور از لای غمی که زندگی ام را گرفته لبخند می زنم

مبادا کسی بپرسد دردم چیست

تو اما مثل همیشه می خوابی

بی آنکه بفهمی

هر روز آرزوهایم از من فاصله می گیرند

فراموش می شوند

من هم سعی می کنم خوابم ببرد

بار اولم نیست

تنها خوابیدن~









مثل چشمهایت وقتی خوابی

مثل لبهایت وقتی می خندی









« Previous Entries